هم‌قافیه با باران

۱۱ مطلب با موضوع «شاعران :: مهتاب یغما ـ سعاد الصباح» ثبت شده است

خنثی شدم در جنگ دلتنگی و لبخندم
دردِ زنِ زندانیِ زاییده در بندم...

حال و هوایم ابری و ... باران نمی گیرد
آنقدر این زن مُرده ... دیگر جان نمی گیرد...

من طعمِ تلخِ قهوه ات در کافه ای دنجم
از بودنت با هیچکس دیگر نمی رنجم...

در کوچه ها... در رفت و آمدهای پر تکرار
می خوابمت در بی کسی... در... گریه با سیگار

غم را درون بطریِ مشروب حل کردن...
خود را در اوج بی کسی هایم بغل کردن...

سیگار روشن کن! دلم آوار می خواهد
این بغض ها؛ تنها... صدای تار می خواهد

نه... هیچکس در متن دنیا آرزویم نیست
دیکر کسی معشوقه ام... غیر از پتویم نیست

حال و هوایم ابری و ... باران نمی گیرد...

مهتاب یغما

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۱
هم قافیه با باران

 ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﻬﻤﻪ ﻭ ﻗﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﻝ ﺑﺎﺵ
ﻋﺸﻖ ﻣﺮﺍ ﺑﭽﺴﺐ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺑﺎﺵ

ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺖ ﺗﺮﺍ ﺩﺳﺖ ﭼﯿﻦ ﮐﻨﻢ
ﺗﺎ ﺟﺎﺫﺑﻪ ﻧﭽﯿﺪﻩ ﺗﺮﺍ ... ﺳﯿﺐ ﮐﺎﻝ ﺑﺎﺵ

ﻣﻦ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺗﻮ ﭘﺎﺳﺨﻢ
ﺗﻮ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺳﺆﺍﻝ ﺑﺎﺵ

ﻓﮑﺮ ﺣﺮﺍﻡ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﺒﺎﺵ
ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺣﻼﻝ ﺑﺎﺵ

ﻣﻦ ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺗﻪ ﺩﺭﻩ ﻣﯿﺮﻭﻡ
ﺗﻮ ﺷﯿﺮ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﺍﻝ ﺑﺎﺵ !

ﻣﻦ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﺭ ﺗﻮ ... ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﻢ
ﻣﻦ ﻣﺎﻫﯽ ﻭ ... ﺗﻮ ﭼﺸﻤﻪ ﯼ ﺁﺏ ﺯﻻﻝ ﺑﺎﺵ...

مهتاب یغما

۰ نظر ۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۴
هم قافیه با باران

ببخش فالم اگر دست دیگران افتاد
و قهوه ات که ننوشیده از دهان افتاد...

دلت گرفت اگر از غریبی ام هر شب
و سهم بردنِ از بی نصیبی ام هر شب

اگر بخاطر من پک زدی به سیگاری...
دلت گرفت ...و مشتی زدی به دیواری ...

بخاطرم به خیابان کشیده شد کارت ...
به پیک های فراوان کشیده شد کارت ...

که بغض کردی و مستی ت کار دستت داد
که گریه بودی و مردانگی شکستت داد ...

ببخش این همه دوووورَاز تو زنده می مانم
که قهوه می نوشم بی تو ... شعر می خوانم

نبودنم به اتاقت چقدر می آید
به چشم مشکی زاغت چقدر می آید
 
چقدر بی کسی ام بین بازوانت نیست
چقدر ... آه عزیزم ... زن جوانت نیست
 
به تخت خواب تهی مانده از هماغوشی ت
به طعم بوسه ی ماسیده بر لب گوشی ت

تمام زندگی ام را بلند گریه نکن
بخاطر من عزیزم ... بخند ! گریه نکن ...

و من که فاصله ها را عمیق می گریم
تمام این گِله ها را ... عمیق می گریم

مرا ببخش عزیزم ... که غصه دار توام
ببخش فاصله ها را ... که من کنار توام ...

ببخش بی تو خودم را غریب می بینم
به جان هرکه دلم را شکست ... غمگینم

تو درد زندگی ام را بلند گریه نکن ...
بخاطر من عزیزم .... بخند ... گریه نکن

مهتاب یغما

۰ نظر ۱۷ مهر ۹۵ ، ۰۸:۱۱
هم قافیه با باران

ﺩﻭ ﺷﺐ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ
ﮐﻪ ﭘﯿﺸﺶ ﺧﻮﻭﻭﺏ ﺑﻐﻀﺎﻣﻮ ﺑﺒﺎﺭﻡ
ﻣﻨﻮ ﺟﺎ ﺩﺍﺩ ﺗﻮ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻣﺶ
ﮐﻪ ﺁﺭﻭﻡ ﺭﻭﯼ ﺷﻮﻧﺶ ﺳﺮ ﺑﺬﺍﺭﻡ

ﺗﻤﻮﻡ ﺷﻬﺮ ﻭﻗﺖ ﻋﺸﻘﺒﺎﺯﯼ
ﻣﻦ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﺰﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ
ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﺩﻣﺎ... ﺣﺘﺎ ﺩﺭﺧﺘﺎ
ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺣﺎﻟﻤﻮ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ

ﻭﺍﺳﻪ ﻡ ﻫﯽ ﭘﺮﺳﻪ ﺯﺩ ﺑﺎﺭﻭﻧﻮ ﺗﻮ ﺑﺎﺩ
ﻣﻨﻢ ﻫﻢ ﭘﺎﯼ ﺍﺑﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ
ﻣﻨﻮ ﺑﻮﺳﯿﺪ ... ﺣﺎﻟﻢ ﺯﯾﺮﻭ ﺭﻭ ﺷﺪ
ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺟﺎﯼ ﺍﺑﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ

ﺩﻭ ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺗﻮﯼ ﺗﺨﺘﻢ
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﻐﻀﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﻪ
ﺩﻭ ﺷﺐ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﺩﻭﺭﻡ ﺣﻠﻘﻪ ﺯﺩ ﺗﺎ
ﻏﻤﻢ ﺗﻮ ﺷﺮﻡ ﺑﺎﺯﻭﻫﺎﺵ ﺟﺎ ﺷﻪ

ﭼﻪ ﺣﺴﯽ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯿﻪ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ
ﺩﻭ ﺷﺐ ﻣﺴﺘﯽ... ﺩﻭ ﺷﺐ ﺧﻮﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ
ﺩﻭ ﺷﺐ ﺗﺎ ﺩﻡ ﺩﻣﺎﯼ ﺻﺒﺢ ﺑﻮﺳﻪ ...
ﺩﻭ ﺷﺐ ﻫﻢ ﭘﺎﯼ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ

ﭼﻪ ﺁﺳﻮﻥ ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ
ﺩﻭ ﺷﺐ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ
ﻣﻨﻮ ﺟﺎ ﺩﺍﺩ ﺗﻮ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻣﺶ
ﺩﻭ ﺷﺐ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﻏﻢ ...

مهتاب یغما

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۹:۳۹
هم قافیه با باران

ﺑﻐﺾ ﺍﻡ ﺣﺮﯾﻒ ﭘﭻ ﭘﭻ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ
ﻏﻢ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﮔﻢ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ

ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﻏﺼﻪ ﺩﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﻧﯿﺎ ﺩﭼﺎﺭ ﺳﻮﺀ ﺗﻔﺎﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ

ﺩﺭ ﻣﻦ ﺍﺛﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﻡ ﭘﺸﺖ ﺟﺎﻡ
ﺣﺘﺎ ﺣﺮﯾﻒ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﻡ ﺧﻢ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ

ﻣﻦ ﯾﮏ ﻣﺘﺮﺳﮏ ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ
ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﺰﺍﺭﻉ ﮔﻨﺪﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ...

مهتاب یغما

۰ نظر ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۶
هم قافیه با باران

من در شور عشقم
محبوب من !

چه نعمت بزرگی است
اینکه صبحگاهان چشم باز کنی
و کسی را ببینی
که صدایش می کنی
محبوب من !

چقدر خوب است که قهوه را
در دستهای تو بنوشم
و شب را در باغی معطربگذرانم
چه نعمت بزرگیست
اینکه زن
انسانی را بشناسد !
که کلید عیب را به او هدیه می کند
و حامی اوست

من به همه ی زبانها ی دنیا دوستت دارم
آیا تو نام دیگری
به غیر از «محبوب من» داری؟!

سعاد الصباح

۰ نظر ۱۷ تیر ۹۵ ، ۲۱:۱۱
هم قافیه با باران

ﺯﻭﺩ ﻣﺴﺘﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﭼﺸﻤﺖ ... ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻮ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻧﯿﺴﺖ

ﺗﺎ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺳﺮﮔﯿﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻣﺮﺍ
ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺷﺮﺍﺏ ﮐﻬﻨﻪ ﻫﻢ ﻣﺮﻏﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ

ﺗﻮﯼ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﻋﺠﺐ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ... ﺩﻟﻢ ﺁﺷﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ

ﻣﯽ ﭘﻠﻨﮕﯽ ... ﺣﺎﻝ ﺻﯿﺪﺕ ﺭﺍ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﺗﻮﯼ ﭼﻨﮕﺖ ﻫﯿﭻ ﺁﻫﻮ ﺑﺮﻩ ﺍﯼ ﻣﺤﺠﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ

ﭼﻨﮓ ﻭ ﺩﻧﺪﺍﻧﯽ ﺑﺰﻥ ﺑﺮ ﻧﺮﻣﮕﺎﻩ ﮔﺮﺩﻧﻢ
ﻟﺞ ﻧﮑﻦ ﺻﯿﺎﺩ ! ... ﺍﻣﺸﺐ ﺣﺎﻟﻢ ﺍﺻﻠﻦ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ ..

مهتاب یغما

۰ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۲:۲۵
هم قافیه با باران

زوﺩ ﻣﺴﺘﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﭼﺸﻤﺖ، ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ

 ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻮ، ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻧﯿﺴﺖ


ﺗﺎ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺳﺮﮔﯿﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻣﺮﺍ

ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺷﺮﺍﺏ ﮐﻬﻨﻪ ﻫﻢ ﻣﺮﻏﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ


ﺗﻮﯼ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﻋﺠﺐ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ، ﺩﻟﻢ ﺁﺷﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ


چون ﭘﻠﻨﮕﯽ ﺣﺎﻝ ﺻﯿﺪﺕ ﺭﺍ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﻣﯽﮐﻨﯽ

ﺗﻮﯼ ﭼﻨﮕﺖ ﻫﯿﭻ ﺁﻫﻮ ﺑﺮﻩ ﺍﯼ ﻣﺤﺠﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ


ﭼﻨﮓ ﻭ ﺩﻧﺪﺍﻧﯽ ﺑﺰﻥ ﺑﺮ ﻧﺮﻣﮕﺎﻩ ﮔﺮﺩﻧﻢ

ﻟﺞ ﻧﮑﻦ ﺻﯿﺎﺩ !.. ﺍﻣﺸﺐ ﺣﺎﻟﻢ ﺍﺻلا ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ


مهتاب یغما

۱ نظر ۰۳ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۱۰
هم قافیه با باران

دیشب خواب دیدم

مثل ماهی شده ام

و در آب چشـم های روشـن تو شنــاوم

از ترس خوابم را برایت تعریف نکردم

ترسیدم پلک هایت را ببندی 

و مـرا خفه کنی


  سعاد الصباح

۰ نظر ۰۳ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۴۸
هم قافیه با باران

فریاد می کشم:

"تو را دوست دارم"

تمام کبوتران

سقف کلیساها را

رها می کنند

تا دوباره در لابلای گیسوان من

لانه بسازند.


سعاد الصباح

۰ نظر ۲۱ دی ۹۳ ، ۱۷:۳۹
هم قافیه با باران

کنار خاطرات خود،بچین میز قمارم را

دوباره شرط می بندم،به پایت روزگارم را

کمی مشروب حالت را،چنان خوش می کند گاهی

که بر هم میزنی موی سیاه و سوگوارم را

به من نزدیک شو،نزدیک مثل روزهای سرد

بگیرم توی چنگت،کور کن راه فرارم را

بیا بنشین کنارم تا،خودت آغاز من باشی

بیا با بوسه ای تحویل کن فصل بهارم را

کنار خاطرات تو،خودم را ساده می بازم

دوباره شرط می بندم،بچین میز قمارم را


 مهتاب یغما 

۰ نظر ۱۰ مهر ۹۳ ، ۱۲:۳۶
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران