هم‌قافیه با باران

۵۳ مطلب با موضوع «شاعران :: غلامرضا سازگار ـ شیرین خسروی» ثبت شده است

ای زینب ای که بی‌تو حقیقت زبان نداشت
خون آبرو، محبّت و ایثار، جان نداشت

آگاه بود عشق که بی‌تو غریب بود
اقرار داشت صبر، که بی‌تو توان نداشت

در پهن‌دشت حادثه با وسعت زمان
دنیا، سراغ چون تو زنی قهرمان نداشت

یک روز بود و این همه داغ، ای امام صبر
پیغمبری به سختی تو امتحان نداشت

گر پای صبر و همّت تو در میان نبود
اسلام جز به گوشهٔ عزلت مکان نداشت...

روزی به زیر سایهٔ پیغمبر خدای
روزی به جز سر شهدا سایه‌بان نداشت؟

محمل درست در وسط نیزه‌دارها
یک ذرّه رحم در دل خود ساربان نداشت

زینب اگر نبود، شجاعت یتیم بود
زینب اگر نبود، شهامت روان نداشت

زینب اگر نبود، وفا سرشکسته بود
زینب اگر نبود، تن عشق جان نداشت

زینب اگر کمر به اسارت نبسته بود
آزادی این چنین شرف جاودان نداشت

«میثم» هماره تا که به لب داشت صحبتی
حرفی به‌جز مناقب این خاندان نداشت

غلامرضا سازگار

۰ نظر ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۳۷
هم قافیه با باران

ریسمان محکم حبل المتینی فاطمه
آسمان آسمان ها در زمینی فاطمه

نِی عجب گر بند بگشایی ز بازوی علی
تو همان دست خدا در آستینی فاطمه

تو سراپا کل قرآنی و قرآن است تو
تو محمد تو امیرالمومنینی فاطمه

بعد پیغمبر اگر چه وحی گشته منقطع
هم کلام حضرت روح الامینی فاطمه

خواجه ی عالم شنیده از دَمَت بوی بهشت
تو بهشت رحمه للعالمینی فاطمه

آسمان در دست تو چون حلقه ی انگشتری ست
بلکه بر انگشتر خاتم نگینی فاطمه

بیشتر حس می کند روح دو پهلویش تویی
چون به پهلوی محمّد می نشینی فاطمه

تو نبوت را همان جانی درون جسم پاک
تو ولایت را همان حصن حصینی فاطمه

هم امیرالمومنین را چشمه ی عین الحیات
هم رسول الله را حق الیقینی فاطمه

فوق وصف انبیایی ، کس نداند کیستی
لیلة القدر خدایی ، کس نداند کیستی

غلامرضا سازگار

۰ نظر ۰۳ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۴
هم قافیه با باران

مرا ببخش که غمگینم
که فکر می کنم به دهانم
و کلمه را به بوسه ترجیح می دهم...

مرا ببخش
که جای زخم هایم
نمی توانم حرف بزنم
کلمات بر لبانم
 فواره ای می شود
و بوسه ماهی های کوچک را
از روی تنم
به آن سوی حوض پرتاب می کند.

شیرین خسروی

۰ نظر ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۷
هم قافیه با باران

گاهی کویرم
دریاچه ها
در سطوح استخوانی من خاک می شوند
قدم بزنیم
صدای خاک، کسی را
بیدار نخواهد کرد
و خس خس سینه ات
که از سطوح استخوانی من می گذرد.
گاهی سکوت خیره سری هستم
بیش از یک بار نمی شکنم
گاهی فقط حاشیه ی رودخانه ام
و می دانم
که نرمی دستم
چیزی به دستگاه حسی ماهی ها
اضافه نخواهد کرد.

گاهی فقط ملافه ای از برفم
بیا قدم بزنیم
صدای برف
کسی را از خواب بیدار نخواهد کرد
و خس خس سینه ات
که از سطوح استخوانی من می گذرد!

شیرین خسروی

۰ نظر ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۸
هم قافیه با باران

دلم می خواهد
زمستان بیایدو برف
تو بازگردی
با شانه های سپید
به حیاط کوچک مان
به لبخند مادرم
که سرخ بود مثل دو ماهی کوچک
بگویم پدر!
انگشتانت را به من بده تا
شلیک کنم به کوچ لک لک هایی
که مارا با خود
به این سرزمین آورد

شیرین خسروی

۰ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۲۰:۲۷
هم قافیه با باران

می خواهی از عمق وجودت در یقین باشی
یا باز می خواهی به احساسش ظنین باشی

نگذار این تردید قلبت را بیازارد
نگذار تا با عشق او اندوهگین باشی

گاهی فقط یک نام بر لب های او بودن...
گاهی نمی خواهی که چیزی بیش از این باشی

ای رد شدن از کوچه های ذهن او کارت!
ای که نمی خواهی زنی خانه نشین باشی

وقتی که طوفانی کسی از تو نمی خواهد
دلواپس برگی که می افتد زمین باشی

مانند طوفان، سخت یا مانند باران، نرم...
کافی ست گاهی آن چنان گاه این چنین باشی

شیرین خسروی

۰ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۷
هم قافیه با باران
وقتی بروی
به اتاق کودکم پناه می برم
تبدیل می شوم به عروسکی
با قلب پارچه ای
و فکر می کنم آیا
همان قدر که دوستت دارم
می توانستم
دوستت نداشته باشم؟

شیرین خسروی
۰ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۸:۲۷
هم قافیه با باران

چه خوب شد
که به دنیا آمدی
تنها بودم در خیابانی شلوغ
دستم همیشه در جیبم
و سرم پایین بود.
پرنده ای بودم
گرسنه و تنها
صورتم را می چسباندم
به شیشه های خانه ی مردم
به رویای کال شان، نوک می زدم
تو که آمدی
پرده را کنار زدی
و الفبا را بر لبان من چیدی
لبخندت
اجاق را گرم نگه می داشت
و عطر برنج
گنجشکان را از شاخه های برهنه به آشیان من آورد.

چه خوب شد که به دنیا آمدی
تا خیابان ها، خالی شوند
از عابران معطل
و از کلاغانی
که جای لک لک ها را
بر دودکش خانه ها تنگ کرده بودند.

شیرین خسروی

۰ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۶:۲۷
هم قافیه با باران

ناخدای من!
چگونه باز گردم به خانه ای
که سقفش را باد برده
و پایه هایش را
نهنگ ها از جا کنده اند.

حالا خانه ام
تخت خوابی ست روی آب ها
که گاهی تو را
در آغوش دیگری غرق می کنم!

شیرین خسروی

۰ نظر ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۳:۰۸
هم قافیه با باران

آه پدر!
سنگ در آسیاب که انداخته ای
که هر دانه ای که می کاری گندم نیست!
و دست به هر تنوری که می بری
نانت آجر است
گناه تو چیست؟
که دخترانت را به شاخه آویخته اند
و فرشتگان در هر قنوت
با صدای بلند
نفرینت می کنند!

شیرین خسروی

۰ نظر ۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۰
هم قافیه با باران

دلم می خواهد
زمستان بیایدو برف
تو بازگردی
با شانه های سپید
به حیاط کوچک مان
به لبخند مادرم
که سرخ بود مثل دو ماهی کوچک
بگویم پدر!
انگشتانت را به من بده تا
شلیک کنم به کوچ لک لک هایی
که مارا با خود
به این سرزمین آورد

شیرین خسروی

۰ نظر ۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۰
هم قافیه با باران

مرا ببخش که عمری بهانه آوردم
دلم نخواست به آن آشیانه برگردم

دلم نخواست کسی همدم غمم باشد
به هر که بعد تو دل باختم ضرر کردم

دلم فشرده ی اندوه بی سروپایی ست
که هر چه می کنم از آن رها نمی گردم

تمام عمر خودم را زدم به نادانی
ادای یک زن خوشبخت را درآوردم

تمام عمر نشستم کنار باغچه ها
به عطر و بوی کسی چون تو فکر می کردم

مرا ببخش که هنگام رنج بردن توست
به آن جنازه ی خوشبخت بر نمی گردم

شیرین خسروی

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۸:۲۹
هم قافیه با باران

وضو بگیرم و در حال روزه با تکبیر
کنم مباهله با دشمنان حی غدیر

زبان حق شوم و آیه مباهله را
به شأن فاطمه و شوهرش کنم تفسیر

ز قول دوست ودشمن شنو که این آیه
به وصف اهل کسا از خدا شده تعبیر

محمد و علی و فاطمه،حسن و حسین
که پنج در عددند و یکی چو حی غدیر

پی مباهله کردند روی در صحرا
یکی چو مهر فروزان،چهار مهر منیر

فتاد چشم نصاری به آن خدارویان
که نور طلعتشان گشته بود عالم گیر

مسیحیان پی نفرین پنج تن دیدند
که نیست غیر هلاکت برایشان تقدیر

همه بخاک قدوم پیمبر افتادند
که ای ز جانب حق،خلق را بشیرونذیر

به حضرت تو نصاری تمام تسلیمند
که تو بلند مقامی و ما تمام حقیر

هزار مرتبه نفرین به دشمنان علی
که می کنند در این آیه حیله و تزویر

کنند فضل علی را به دشمنی انکار
خدای نگذرد ازاین خطا و این تقصیر

چرا شدند فرای از این حقیقت محض
چرا به سلسله ی نفس خود شدند اسیر

قسم به جان علی،منکر مباهله را
خدای لعن نموده، پیمبرش تکفیر

گرفتم آن که شود خصم منکر خورشید
کجا به تابش انوار آن کند تأثیر

فضائل علی بود از حد فزون،چه زیان
که بر مباهله منکر شوند یا به غدیر

علی کسی است که در جنگ بدر شد پیروز
خدا به جنگ احد میدهد به او شمشیر

علیست فاتح احزاب و فاتح خیبر
علیست تیر الهی به قلب خصم شریر

علیست بت شکن کعبه روی دست رسول
علی به بیشه اسلام شد خروشان شیر

علی به جای نبی خفت و جان گرفت به دست
کسی نیافت جز او این چنین مقام خطیر

حدیث منزلت چون آفتاب می تابد
به این دلیل علی بعد مصطفی است امیر

وصی احمد مرسل کسی بود میثم
که در تمام فضایل ورا نبود نظیر

سازگار

۰ نظر ۰۷ مهر ۹۵ ، ۰۳:۵۴
هم قافیه با باران

چگونه نامت
مثل کلیدی به گردنم آویخت
و قفل باغم را گشود
چگونه بهار
به نارنج های من بازگشت
و پاییز، غم انگیزی اش را از دست داد

شیرین خسروی

۰ نظر ۰۵ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۲
هم قافیه با باران

تمام شده ام
چون مدادی
 که به آخر خود نزدیک است
چون قطاری
که از سوت خود می ترسد
 عاجی شکسته ام
در دهان فیلی غمگین!

دلم می خواست کنار تو باشم
حتی اگر تو باد باشی و من
کلاه مردی که در رودخانه غرق شده است
حتی اگر تو باد باشی و من
گهواره ی کودکی
که آل
مادرش را برده است

شیرین خسروی

۰ نظر ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۳۰
هم قافیه با باران

پیام نور به لب های پیک وحی خداست
بخوان سرود ولایت که عید اهل ولاست

با شراب طهور از خم غدیر بزن
خدا گواه ست که ساقی این شراب خداست

خم از غدیر خم و می ، می ولای علیست
و گرنه صحبت ساقی و جام و باده خطاست

غدیر ، عید خدا،عید احمد، عید علی
غدیر عید نیایش غدیر عید دعاست

غدیر صبح سپید همه سپیدی ها
غدیر ، نور خدا، دشمن سیاهی هاست

غدیر سید اعیاد و اشرف ایام
غدیر خوبتر از عید روزه و اضحی است

غدیر سلسله دار کمال دین تا حشر
غدیر آینه دار علی ولی الله است

غدیر عید همه عمر با علی بودن
غدیر جشن نجات از عذاب روز جزاست

غدیر بر همه حق باوران تجلی حق
غدیر ببر همه گم گشتگان چراغ هداست

غدیر کعبه مقصود شیعه در عالم
غدیر جنت موعود خلق در دنیاست

غدیر حاصل تبلیغ انبیا همه عمر
غدیر میوه توحید اولیا همه جا است

غدیر آیینه لا اله الا هو
غدیر ایت سبحان ربی الاعلی است

غدیر هدیه نور از خدا به پیغمبر
غدیر نقش ولای علی به سینه ماست

غدیر بر کعبه اهلل سما و اهل زمین
غدیر قبله خلق زمین و خلق سماست

غدیر یک سند زنده یک حقیقت محض
غدیر خاطره ای جاودانه و زیباست

غدیر روشنی چشم پیروان علی
غدیر از دل تنگ رسول عقده گشاست

غدیر با همگان هم سخن ولی خاموش
غدیر با همه کس آشنا ولی تنهاست

غدیر صفحه تاریخ وال من والاه
غدیر آیه توبیخ عاد من عاداست

هنوز از دل تفتیده غدیر بلند
صدای مدح علی بانوای روح فزاست

هنوز گوهر وصف علی بود در گوش
هنوز لعل لب مصطفی مدیحه سراست

هنوز لاله اکملت دینک روید
هنوز طوطی اتممت نعمتی گویاست

هنوز خواجه لولاک را نداست بلند
که هر که را پیمبر منم علی مولاست

چنانکه من همگان را به نفس اولایم
علی وصی من از نفس او به او اولاست

علی علیم و علی عالم و علی اعلم
علی ولی و  علی والی و علی اولاست

علی حقیقت روح و تمام عالم جسم
علی سفینه نوح و همه جهان دریاست

علی مدرس جبریل در شناخت حق
علی معلم آدم به علم الا سماست

علی تمامی دین ، بغض او تمامی کفر
علی ولی خدا ، خصم او عدوی خداست

علی بود پدر امت و بردار من
علی سغیر خدا و علی امیر خداست

علیست حج و علی کعبه و علی زمزم
علی سفا و علی مروه و علی مسعاست

علی صراط و علی محشر و علی میزان
علی بهشت و علی کوثر و علی طوباست

علی چو شخص پیمبر هماره بی مانند
علی چو ذات اللهی همیشه بی همتاست

علی شهید و علی شاهد و علی مشهود
علی پناه و علی ملجا و علی منجاست

علی اذان و اقامه ، علی رکوع و سجود
علی قیام و قعود علی سلام و دعاست

علی حقیقت توحید بر زبان کلیم
علی تجلی طور و علی ید بیضاست

علی وصی و دم و لحم و نفس پیمبر
علی ابوالحسنین است و شوهر زهرا

علی است حق و حقیقت بدور او گرد
علی است عدل و عدالت به خط او پویاست

علی محمد و فرقان و نور و کوثر ،قدر
علی مزمل و یاسین و یوسف و طاهاست

علی به قول محمد در مدینه علم
ز در درآی که راه خطا همیشه خطاست

حدیث منزله را از نبی بگیر و بخلق
بگو مخالف هارون مخالف موسی است

بود وصی نبی آنکسی که نفس نبی است
گرفتم (اینکه حدیث)غدیر یک رویاست

کننده در خبیر بود وصی رسول
نه انکه کرد فرار از جهاد ، عقل کجاست

کسی که گفت سلونی ، سزد امامت را
نه آن کسی که بلولا ، به جهل خود گویاست

کسی که جی نبی خفت جانشین نبی است
نه آنکه راحتی جان خویش را می ساخت

چگونه قاتل زهرا امام خلق شود
مدینه مرد شرف نیست یا علی تنهاست

چگونه مهر بورزند به آن ستم گستر
که دود آتش او دور خانه زهراست

چگونه غیر علی را امام خود داند
که او سراپا آیینه رسول خداست

حدیثی از دو لب مصطفی مراست به یاد
به آب زر بنویسم اگر رواست رواست

خدا گواه است پی دشمن علی نروم
حلال زاده رهش از حرام زاده جداست

کسی که بت شکند بر فراز دوش نبی
برای حفظ خلافت ز هر کسی اولاست

گواه من به خلافت همان وجود علی است
که آفتاب بتایید آفتاب گواه است

بود امامت او در کتاب حق معلوم
چنان که صورت خورشیددر فضا پیداست

به دیدگان خدا بین مرتضی سوگند
کسی که غیر علی دید دیده اش اعماست

عبادت ثقلینت اگر بود فردا
تو را بدون ولایت به ویل و اویلاست

به آن نبی که علی را وصی خود فرمود
به آن نبی که تمامش ثنای آن مولاست

ثواب نیست ثوابی که بی ولای علی است
نماز نیست نمازی که بی علی برپاست

شکسته باد دهانی که بی علی باز است
بریده باد زبانی که بی علی گویاست

تمرد است بدون علی اگر طاعت
تاسف است سوای علی ، اگر تقواست

به آیه آیه قران به حق پیغمبر
که راه غیر علی مرگ و نیستی و فناست

خدا گواست که هر کس رهش جدا زعلی است
بسان لشکر فرعون راهی دریاست

اگر تمام خلایق جدا شوند از او
خدا گواست که راه تمام خلق خطاست

به جای حور به بوزینه دست داده و بس
کسی که غیر علی را امام ورهبر خواست

به صد هزار زبان روح مصطفی گوید
که ای تمام امت علی امام شماست

من و جدا شدن از مرتضی خدا نکند
که هر که گشت جدا از علی جدا !!

غلامرضا سازگار

۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۹
هم قافیه با باران

کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی

نه من آنم که زلطف و کرمت چشم بپوشم
نه تو آنی که کنی منع گدا را زنگاهی

در اگر باز نگردد نروم باز بجائی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی

تو کریمی و  دو صد کوه به یک کاه ببخشی
من بیچاره چه سازم که ندارم پر کاهی

سوز دوزخ به از این کز شرر عشق نسوزم
به بهشتم ندهم گر بدهی شعلۀ آهی

سوز ده تا که بسوزد زغمت سخت درونی
اشک ده تا که بگرید زغمت نامه سیاهی

چو بدوزخ زدهان شعله صفت سر بدر آرد
این زبانی که دل شب به تو گفته است الهی

چون پسندی که فرود آوری اش در دل آتش
این جبینی که به خاک تو فرود آمده گاهی

سخن از وسعت عفوت نتوان گفت که فردا
جرم کونین به پیش کرمت نیست گناهی

دست «میثم» تو بگیر از کرم خویش که باشد
همچو کوری که نشسته است به غفلت سرچاهی

غلامرضا سازگار

۰ نظر ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۲
هم قافیه با باران
پنداشتی قکر کسی را در سرم دارم
تا رد آغوش تو را بر پیکرم دارم

رفتی و قصرم ناگهان از پایه ویران شد
حالا به جای مرد، غم در لشکرم دارم

بعد از تو ای فاتح ترین سالار آغوشم
سردارهای خاینی در کشورم دارم

باج و خراج از ملک من بیهوده می خواهند
از تو فقط یک اسم برانگشترم دارم

دیگر نه غافلگیری یک بوسه در ایوان
نه خش خش پیراهنی پشت سرم دارم

بعداز تو دیگر عشق در قلبم نمی جوشد
آتشفشان مرده ای در بسترم دارم

دیگر نه بانوی عزل دیگرنه سلطانی..
این شعرها را از دعای مادرم دارم

شیرین خسروی
۰ نظر ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۲
هم قافیه با باران

کی کوزه ای بردم که پر آورده باشم؟
شاید فقط از تو لبی تر کرده باشم

گاهی می آیم می روم بی آن که حتی
یک قطره آب از چشمه ات آورده باشم

از من چرا باید نگاهت را بگیری
پس بال هایم را کجا گسترده باشم

دیگر برایم هیچ راهی غیراز این نیست
بگذار دیگر با تو هم بی پرده باشم:

پشت نقابت کیست؟ می ترسم که یک عمر
با قاتل خود مهربانی کرده باشم

می ترسم از زهری که دارد خنده هایت
یک مار را در آستین پرورده باشم

رفتی و از من تاج و تختم را گرفتند
فرقی ندارد شاه باشم برده باشم

اصلا قبول این حرف ها معنا ندارد
پیدا نکردم تا تو را گم کرده باشم

شیرین خسروی

۰ نظر ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۱
هم قافیه با باران

خسته از این ایل و تبارم هنوز
من که تعلق به تو دارم هنوز

ماه به آیینه وماهی به آب
من به هوای تو دچارم هنوز

ساده از این دشت نخواهم گذشت
وسوسه دارم که ببارم هنوز

دکمه ای از پیرهنت مانده است
با تو کمی فاصله دارم هنوز

گرچه بر آیینه ی تو من فقط
لایه ای از گرد و غبارم هنوز

آه نخواهی که پس از شانه ات
روی زمین سر بگذارم! هنوز..

شیرین خسروی

۰ نظر ۱۶ تیر ۹۵ ، ۲۳:۴۳
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران