هم‌قافیه با باران

۴ مطلب با موضوع «شاعران :: کیومرث عباسی قصری ـ سنایی» ثبت شده است

الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی

کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم
ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی

نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم
که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی

همی خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم لافی
که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی

منه بر خط گردون سر ز عمر خویش بر خور
که عمرت را ازین خوشتر نخواهد بود ایامی

چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی
که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی

مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده
دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی

ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمین‌گاهی
ز غداری به هر راهی بگسترده ترا دامی

 سنایی

۰ نظر ۰۷ مهر ۹۵ ، ۰۹:۴۴
هم قافیه با باران
الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستم
که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم

مرا فصل بهار نو به روی آورد کار نو
دلم بربود یار نو بشد کار من از دستم

اگر چه دل به نادانی به او دادم به آسانی
ندارم ز آن پشیمانی که با او مهر پیوستم

چو روی خوب او دیدم ز خوبان مهر ببریدم
ز جورش پرده بدریدم ز عشقش توبه بشکستم

چو باری زین هوس دوری چو من دانم نه رنجوری
به من ده بادهٔ سوری مگر یک ره کنی مستم

کنون از باده پیمودن نخواهم یک دم آسودن
که نتوان جز چنین بودن درین سودا که من هستم

سنایی
۰ نظر ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۴۴
هم قافیه با باران
زلفین تو تا بوی گل نوروزیست
کارش همه ساله مشک و عنبر سوزیست

همرنگ شبست و اصل فرخ روزیست
ما را همه زو غم و جدایی روزیست

 سنایی
۰ نظر ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۴۹
هم قافیه با باران

ظهر عاشورا شد و یک دشت حرمان ماند و او

پیکر هفتاد و دو سرو خرامان ماند و او

با سر آن سروها می‌خواست بنماید وداع

دست‌های خالی حسرت به دامان ماند و او

قتلگاه از جوش و خون، گرداب حایل گشته بود

گریه‌ی توفانی در سینه پنهان ماند و او

تا علی‌وار آن مصیبت را کند اظهار درد

یک سر شوریده در چاه گریبان ماند و او

گر چه طولانی‌تر از یک قرن بود آن نیم‌روز

روز، آخر شب شد و شام غریبان ماند و او

خیمه‌ها، خاتونی از او داغ‌پرورتر نداشت

یک صدف آغوش و یک خیل پریشان ماند و او

گشت تا فریاد بربندید محمل‌ها بلند

کاروان در کاروان، کوچ اسیران ماند و او

تا کند آن کوچ را تقریر با طومار سرخ

پای تاول‌خسته را خار بیابان ماند و او

خطّ پایان، خطبه‌ی خونین زینب بود و شام

داستان راستان را اوج پایان ماند و او

خطبه‌ای خونین‌تر از این کی دگر گردد ادا؟

کربلا! ای کربلا! ای کربلا! ای کربلا! 


کیومرث عباسی قصری

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۳۹
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران